در هر سفر، خودم را جای دانشجو و مهاجری گذاشته ام، که تنها به آن شهر سفر کرده است. و هربار این حس را شبها، و عصر روزهای تعطیل برای خودم تداعی کرده ام. در شهرهای شلوغ، تنها در میان جمع شده ام. میان ادمهایی که با دوست و خانواده می خندند و می خورند و صحبت می کنند...در شهرهای آرام، تنها در میان مه مانده ام...با چراغهای کم نوری که از پشت پنجره ها سوسو می زنند و صدای پاشنه هایی که هر از گاهی سکوت را بر هم می زنند. و ما چه می دانیم از آنچه در اولین غروب های یکشنبه, بر آن مهاجر گذشته است...
برچسب: نویسنده: بهار کریمیپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:40
در هر سفر، خودم را جای دانشجو و مهاجری گذاشته ام، که تنها به آن شهر سفر کرده است. و هربار این حس را شبها، و عصر روزهای تعطیل برای خودم تداعی کرده ام. در شهرهای شلوغ، تنها در میان جمع شده ام. میان ادمهایی که با دوست و خانواده می خندند و می خورند و صحبت می کنند...در شهرهای آرام، تنها در میان مه مانده ام...با چراغهای کم نوری که از پشت پنجره ها سوسو می زنند و صدای پاشنه هایی که هر از گاهی سکوت را بر هم می زنند. و ما چه می دانیم از آنچه در اولین غروب های یکشنبه بر آن مهاجر گذشته است...
برچسب: نویسنده: بهار کریمیپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:40
برچسب: نویسنده: بهار کریمیپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:40
نروژ بسیار سرسبز، پر از دریاچه و رود...اسلو سرد، سرسبز، پر از گل ، اسمان ابری، لباسهای رنگی، ویترین های پر از لباسهای گرم و رنگهای شاد، مردمی به گمانم خوش لبخند، و مودب...حالا که نیمه شهریور هست، سرمای هوا در حد اواخر آذرماه غرب ایران!
برچسب: نویسنده: بهار کریمیپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:40
برچسب: نویسنده: بهار کریمیپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:40
تو تاکسی نشستم، راننده رادیو رو روشن کرد، خم شد داشبورد باز کرد، عینک افتابی ورداشت زد به چشماش. بعد در حالیکه به صدای شاهین شرافتی گوش می دادیم، ناخن گیر ورداشت. انگشتاشو رو فرمون گذاشته بود، طنین ش گفتن های شاهین، با صدای شکستن ناخن ها و باد پاییز در هم می پیچید...فضای غریبی بود!
برچسب: نویسنده: بهار کریمیپور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:40